روایت های ما :‌ ماندگار

ravayat Mandegar

ماندگار، ۳۳ ساله از تهران

«می‌دونم شاید برای همه همینطور باشه، اما برای من گرایش جنسی کاملاً با بحث عشق متفاوته. شخصاً می‌تونم بگم من تو مسائل جنسی دوجنسگرا هستم ولی هرگز تو این ۳۳ سالی که از زندگیم گذشته، عاشق هیچ مردی نشدم! پس می‌شه گفت که از لحاظ احساسی من یه همجنسگرا هستم. نمی‌دونم، شایدم برداشت منحصربفرد خودم باشه…
به هرحال اولین باری که از یه نفر همجنس خوشم اومد، ۱۳ سالم بود و مثل خیلی از دخترای دیگه، تو مدرسه پیش اومد. اون زمان خیلی به این فکر نمی‌کردم که الان این احساس و این رابطه چه مفهوم خاصی می‌تونه داشته باشه ولی حداقلش این بود که می‌رفتم دم کلاس زبان اون دختر و ساعت‌ها تو سرما و گرما وامی‌ستادم تا کلاسش تموم بشه و با هم برگردیم! و از این کار حس غرور می‌کردم!

بگذریم، بعد از دو سال مدرسه هامون عوض شد و تو دبیرستان وارد فاز دیگه‌ای از زندگیم شدم و اون تجربه کردن دوستی با جنس مخالف بود. تو ۱۷-۱۸ سالگی علی رغم اینکه قیافه‌ی خوبی نداشتم (الان به مراتب از اون زمان بهتر شدم:))))) اما رابطه با پسر‌ها برام جالب بود، بیشتر هم به خاطر جوی بود که دخترای دیگه تو دبیرستان داشتن. خب، منم دوس داشتم حرفی برای گفتن داشته باشم.

اما بعد که چند تا رابطۀ صرفاً دوستانه رو تجربه کردم دیدم اگر جنس مخالف برام جذابیت فیزیکی نداشته باشه، هیچ جذابیت دیگه‌ای نمی‌تونه تو اون رابطه نگهم داره! تا اینکه وارد دانشگاه شدم، از همون روزای اول با یه جمعی دوست شدم که برام بهترین تجربۀ زندگیم رو همراه داشتن، عشق… اما نه یه عشق ناگهانی، عشقی که یک سال طول کشید تا پیش خودم اعترافش کنم. تو اون یک سال باز هم دوستی‌هایی با جنس مخالف داشتم ولی هیچکدوم حس خاصی بهم نمی‌دادن! یادمه اون زمان تازه چت روم‌ها تو ایران داشتن جا می‌فتادن و بیشتر دوستی‌های منم از همین جا شروع می‌شد، ولی باز هم می‌گم مطلقا حس عاشقانه‌ای رو باهاشون تجربه نکردم. تا اینکه وارد سال دوم دانشگاه شدم و داشتن رابطه‌های سطحی و بی‌سرانجام با جنس مخالف باعث شد تا بیشتر به دختری که از همون روزای اول برام یه حس عجیبی داشت، توجه کنم. با یه مقداری کنجکاوی متوجه شدم که بحثای فلسفی و عمیق رو دوست داره و براش جالبه بنابراین از این طریق بهش نزدیک شدم… البته همیشه به این قسمت ماجرا که فکر می‌کنم دعا می‌کنم خدا منو ببخشه چون باعث شدم رابطۀ سه ساله‌ای که با دوست پسرش داشت نهایتاً به هم بخوره! اما بعدش فک می‌کنم شاید واقعاً ارزششو داشتم:))))) به هر حال این رابطۀ احساسی بالاخره به جایی رسید که چاره‌ای جز اعتراف کردن برای هیچکدوممون نموند، تمام نامه‌ها و گلهایی که تو اون زمان به هم می‌دادیم هنوزم داریم. ۱۲ سال گذشته و من با تمام وجودم می‌تونم بگم که از روزای اول عاشقی هم بیشتر دوسش دارم… اونم همینطور.
ولی تجربه‌هایی که تو این ۱۲ سال پشت سر گذاشتیم شاید برای همه قابل هضم نباشه… فراز و نشیب‌های زیادی که تو رابطه مون پیش اومد دلیلش همین دو جنسگرایی و البته فشار جامعه‌ای بود که رابطه‌ی دو نفر فقط تو چهارچوب تعریف شده‌ی به زعم خودشون «طبیعی» قابل پذیرشه. بعد از سه سال اول رابطه مون که هنوز نمی‌تونستیم آینده‌ی مشترکی رو با هم متصور بشیم من تصمیم گرفتم ازدواج کنم، موقعیت‌هایی برام پیش اومد که بعضاً منطقی بودن ولی همونطور که قبلا هم گفتم هیچ احساسی توش نبود. بار اولی که رفتم تا با یکی از موقعیت‌های منطقیم!!! صحبت کنم بهش گفتم و موبایلم رو سایلنت کردم و وقتی بعد از یه ساعت گوشیم رو نگاه کردم، ۳۵ تا می‌سد کال داشتم!!! تمام اون مدت نازنین چه حالی داشته… و در ‌‌نهایت هیچکدوم از اون افراد به دلم ننشستن اما این تلاشهای بی‌ثمر باعث شدن تا اون از من و رابطه مون نا‌امید و سرد بشه، درست زمانی که من فهمیدم هیچکس تو دنیا نمی‌تونه جای اون رو تو قلبم پر کنه. ولی اون خیلی وقت بود بریده بود.

عید ۸۸ بود و من تازه سریال The L word رو نگاه کرده بودم و فکر می‌کردم چقدر رابطه‌ی ما به رابطه‌ی بت و تینا شبیهه. منتها با این تفاوت که جدایی بین اونا برای پیش نیومده اما هرگز فکر نمی‌کردم اون چیزی که برای ما رقم خورده از اون سریال عجیب تره. به هر حال، چند ماهی از سال نو گذشته بود که یه شب نازنین برام اعتراف کرد که با مرد دیگه‌ای رابطه داشته – البته من حدسهایی زده بودم- و ازم خواست تصمیم بگیرم که رابطه مونو ادامه بدم یا تمومش کنم اما به هر حال رابطه‌ی اون از لحاظ احساسی با اون مرد تموم شده. وقتی نازنین حرفاش تموم شد می‌دونستم که نمی‌خوام تمومش کنم، ادامه دادم.


الان پنج سال گذشته و ما هنوز تصوری از نبود همدیگه نداریم. نکته‌ی مهمی که دلم می‌خواد به همه‌ی همجنسگرا‌ها و دوجنسگرا‌ها بگم اینه که هیچ رابطه‌ای بدون گذشت، مسئولیت پذیری و همراهی و همدلی ادامه پیدا نمی‌کنه، و یه رابطه‌ی بلند مدت در ‌‌نهایت حسی رو بهتون می‌ده که می‌تونه آرامش بخش‌ترین حس دنیا باشه»

نوشته‌های مرتبط

No Comments

Leave a Reply